سیاه
خاکستری
.
.
رنگ تو
در اضطراب نامانوس تصویری گنگ
پنهان است
شاید دراعماق سایه های سیاهش
خاموشی...
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:56 ب.ظ توسط : صدای سکوت
سیاه
خاکستری
.
.
رنگ تو
در اضطراب نامانوس تصویری گنگ
پنهان است
شاید دراعماق سایه های سیاهش
خاموشی...
اینک که می نویسم
تو رفته ای
دوردست ها را که میبینم
دستان کاغذی بادبادکم خالیست
بی صدا
بر فراز نقطه ای نامعلوم
فرود می آید
نمی دانم
نقطه ی هبوط او
لحظه ی سکون من است
یا لحظه ی سقوط ...
ای کاش در آغاز با من گفته بودی
وقتی توان آمدن تا آخرت نیست..
.
.
* تو بگو در کدام مسیر سفر می کنی
گذر از حضور من ؟ *
و به اندازه ی یک خواب بلند
لحظه ای زود گذر
می روی
می سازی
شاید ...
.
.
زمستان در راه است
و روزی برف می بارد
و من آدمکی می سازم
با خیالی ممتد
از او که
هیچ چیز و همه چیزم شده است
روزها می گذرد
ماه ها...
قلبم یخ زده است
نه..
جسمم
جای تو از خودم میسازم
آدم برفی ...

تو آنقدر ها هم دور نیستی
تو آنقدرها هم تلخ نیستی
معنای ناب تنهایی
رویای پاک سکوت...
لحظه هایم کدر است
و خلوتم جایی برای پروانه شدن...
سودای من
نه این آرامش نمناک است
نه تکرار حضورم در آیینه
تو ای آهنگ پایان زیستن
مرا در آغوش بگیر...

عشق تن به فراموشی نمی سپارد
مگر یک بار برای همیشه
.
.
عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان
همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم
عشق نیز ...
بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب میگیرند
.
.
یک بار باید عاشق دیگری شد
اگر دوبار عاشق شوی
عشق چیزی بی اعتبارو بی معنی میشود
.
.
دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست
و آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن
سرود های عاشقانه را یاد گرفته اند
که عاشقانه زمزمه کنند
با چشمانی مملو از صداقت صوری عشق
آنها حتی غم عشق را هم عینا تقلید میکنند
غم عشق را ..باور نمیکنی؟..
خلوص حالیا قصه ایست فرسوده
و عشق را تنها شاید
طبیبانی هرزه در دکانهایشان به شنیع ترین
شکل ممکن تجربه کنند...
درد این است که در عصر ما
خالصانه گفتن را هم یاد گرفته اند..
.
.
من خلوص را به خوبی تشخیص میدهم
و آرام میگیرم
اما
.
.. محبوبی در کار نیست ..
کاغذ نرم
بر سر انگشتانم
زبری لغات
***
هراسی ممتد از دقیقه های به جا مانده
وحشتی گنگ
سکوتی تا انتها....
دستانم
با قلم بازی میکند
به شوق تصویری آشناتر
غربت واژه را میشکند
آه...
به سادگی محکوم میشوم
به آسانی مجرم
به تنهایی معتاد.......
***
بر هم زدن خاکستر ها
گفت و گوی ما
لحظه ای سکوت...
هر گز زمزمه نخواهم کرد
تردید تو ...
هر آنچه می خواهد
از بودنم می کاهد
آه...
این من چه بی هدف
میان اندوه قلمت گم شد
وقتی لحظه ای بی پروا گفتی ...گفته ام
هراسی از نبودنت ندارم
وقتی کاغذهایت کنار چشم های نگرانم
از بغضی سیاه شده بود
از فریادی که بی درنگ
تو را به سایه ای مبهم میرساند
با من بگو...
تو را چه می شد اگر جای قلم
جای کاغذهایت
یک بار هم مسیر سپید قلب مرا محک میزدی...
بیش از این ها ... آه آری بیش از این ها می توان خاموش ماند
.
.
.
تمام روز در آیینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیله ی تنهایی ام نمی گنجید
و بوی تاج کاغذیم فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود ...
نمی توانستم
دیگر نمی توانستم
صدای کوچه
صدای پرنده ها...
.
.
چشماش پر از اشک بود
حس تلخ تنهایی رو با خیسی اشکی
که از گونه هاش سرازیر بود دوباره حس کرد
ثانیه ها ...
دقیقه ها...
ساعت ها...
خیلی دوست داشت قبل از پایانش
به یکی شب بخیر بگه اما...
دیگه فرصتی واسه این شبانه نمونده بود
فقط با تنهاییش به آسمون نگاه کرد...