مرا به کانون سکوت خویش راهبر شو
تا قلبم را از ترانه ها سر شار کنم . . .
.
.
.
در این شامگاه بارانی باد بی قرار است
بر شاخه های لرزان می نگرم و به شکوه همه ی جهان می اندیشم
من بدان جاده ی شامگاهان ماننده ام
که در سکوت به ردپای خاطره های خویش گوش فرا می دارد...
درچشم من اسمان شبانگاهان به پنجره ای و چراغی فروزان و انتظاری
فراسوی آن می ماند ...
.
.
.
اینم چند خطی از رهگذرعزیزم ...
مردم ستمگرند ... انسان اما
مهربان است...
و اکنون
در آستانه ی ظلمت
زمان به ریشخند ایستاده است
تا منش از برابر بگذرم ...
و در سیاهی فرو شوم ...
ا.بامداد
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 06:08 ق.ظ توسط : صدای سکوت
