وقتی خستگی هایت را ورق می زنی
کمی به گذشته برگرد
ببین میان همهمه ی این برگ زدن
چند کاغذ ؟
مچاله شد ؟؟؟
***
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه های شهر
حضور مرا در یابند . . .

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 03:04 ق.ظ توسط : صدای سکوت
وقتی خستگی هایت را ورق می زنی
کمی به گذشته برگرد
ببین میان همهمه ی این برگ زدن
چند کاغذ ؟
مچاله شد ؟؟؟
***
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه های شهر
حضور مرا در یابند . . .

. . . و کجاست ؟ به من بگویید ای ندانستن های بزرگ ملعون دوزخی !
به من بگویید که کجاست خداوندگار دریای گود خواهش های پر تپش
هر رگ من ؟. . .
***
مدادی دارم با چند تکه کاغذ که هر شب از مشق دلتنگیم
سطربه سطربه دنیای تیره ام قدم می گذارد و ناگاه چون
نسیمی صورتک های خیالی ام را نوازش می کند و گاه
میان همهمه ی خشم دستانم پاره پاره می شود . . .
*** این متن از یه دوست بود ***
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
زمستان دست بردار نیست
صبح نخست نوروز برف می بارد
شاید صلاحیت بهار رد شده است!
.
ماهی ها در تنگ
سیرها و سنجد ها در پلاستیک
بهار در دور دست ها . . .
.
و زمین می گردید
شاعری می پژمرد
عارفی جان می داد
.
ای روشنای دور
ای حیرت صبور
فردا دوباره هست
باور نمی کنی؟ . . .
.
از شب سوال کن
تا باورت شود
بی خانمان ترین ستاره ی این آسمان منم . . .